تبليغاتX
سیاه قلم
آیا جایی برای فریاد زدن هست؟
 من
کاملا تجاری شدم. برای یک نویسنده واژه «تجاری» تا امروز هیچ کاربردی نداشته. اما من تجاری شدم... خیلی کم برای دلم می نویسم. هر کلمه برای چند ریاله! سخته ... ولی لازمه!
|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در یکشنبه 24 اردیبهشت1391  |
 فارس، فاحشه گري، سلحشور و صالحي
امروز (۱۵ فروردين ماه سال ۹۱) خبري روي خروجي خبرگزاري فارس قرار گرفته كه زنجيره اقدامات خاص نه اين خبرگزاري كه يك جريان و موج براي انحطاط سينماي ايران را كامل تر مي‌كند. امروز يعني پانزدهمين روز از فروردين ماه سال نود خبري روي خروجي خبرگزاري فارس قرار گرفته با اين تيتر:

اظهارات تکان‌دهنده پرستو صالحی از فساد اخلاقی در سینما

در متن اين خبر حرف‌هاي خصوصي يا شايد درددل‌هاي يك هنرپيشه را مي‌خوانيم. درددل‌هايي كه نه فقط در سينما كه در جامعه ما شنيده مي‌شود. دردهاي يك زن ايراني از زندگي كنار مردهاي ايراني. دردهاي يك زن ايراني كه يا عاشق كارش شده يا وادار به كسب روزي در محل كارش. دردهاي زني كه براي حضور فعال در جامعه بايد زير پاي مردان هوس باز ايراني لگد مال شود. زني كه مي‌فهمد براي بودن، نبايد فكر داشت، نبايد روح داشت، نبايد ايده و حرف داشت. بايد جسمي ايده‌آل داشت. بايد برهنه شد، بايد عرياني‌اش را به هر بي كس و كاري ببخشد! اين دردهاي پرستو صالحي نيست. اين دردهاي زن ايراني است از كار كردن كنار مردهاي ايراني..

فارس مي‌خواهد چه جيزي را ثابت كند وقتي متني كه صالحي روي صفحه فيس بوك خود (همان صفحه اي كه فيلتر شده و فقط نگاه كردنش بدون نياز به پروكسي شكن براي دوستان ما در خبرگزاري فارس و ... مجاز است) منتشر مي‌كند؟ فارس دست نوشته هاي صالحي را منتشر كرده كه مي‌خوانيم:

«دور از جون تهیه کنندگان و کارگردانان و هنرمندان فرهیخته کشورم که هممون می‌دونیم چه کسانی هستند و چه کسانی نیستند و فقط ادعا و اداشو دارن، به یک تهیه کننده سر‌شناسی از سره درد دل گفتم: دلم یه کار طولانی می‌خواد گفت: اونی‌ام که بهت کار طولانی بده حال طولانی می‌خواد... به قول مرحوم شکیبایی: وای... ولی من هنوز ایمان دارم که تو هنر مقدس هفتم، هستند انسان‌هایی که بی‌درخواست و نیاز و... فقط و فقط به کارشون فکر می‌کنن و بس و متاسفم از وجود کسانی که هنر پاک آریایی را رو با ناحیه 10قدیم تهران اشتباه گرفتن...».

سينماي ايران آلوده است؟ فارس دنبال جوابي مثبت براي اين ادعا مي‌گردد؟ پس ده نمكي در اين سينماي آلوده چه مي‌خواهد؟ بازيگران ده نمكي چه كساني هستند؟ از كدام ناكجا آباد آنها را گرد هم جمع كرده؟ بازيگران دلخواه ديگر كارگردان ارزشي و باوقار سينماي ايران آقاي سلحشور از كجا جمع شده‌اند؟ سلحشور در اين باتلاق آلوده و كثيف چه مي‌خواهد؟ باور كنيم كه براي پاك سازي سينما آمده اند؟ مي‌خواهند سينما را هم با همان روش و ادبياتي كه در عرصه هاي ديگر (اجتماعي و سياسي ديده بوديم) منزه كنند؟!

درد پرستو صالحي درد سينما نيست. كجاي اين مملكت عاري از مردهاي هوسراني شده كه چون قدرت دارند، چون شهوت هم دارند، چون صيغه را حق خود مي‌دانند به زير دست مونث و دلبر خود نظري ندوخته‌اند؟ نمونه‌اش را سابق بر اين در كدام نهاد دولتي و خصوصي نديده‌ايم؟ درد فارس چيست؟ نشان دادن فاحشه گري در سينماي ايران؟

|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در سه شنبه 15 فروردین1391  |
 بگو از 90
دوست دارم کمی سنت شکنی کنم

این یه درخواسته ... برام بنویسین که سال ۹۰ چطور بود!

هرچی دلتون می خواد بنویسین ... اگر خواستین خصوصی باشه اگر خواستین عمومی باشه ... فرقی نداره! دوست دارم سال ۹۰ را برام تعریف کنین.

به یک مجموعه دیدگاه برای یک سال نیاز دارم.

ممنون... منتظرم!

|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در چهارشنبه 24 اسفند1390  |
 برای سپاس
سلام. به صورت کلی زیاد دوست ندارم اینجا و در قسمت پست ها نطر بذارم. اما لطف همه شما دوستان عزیز واقعا من را شرمنده می کنه. خیلی از پست ها را نتونستم تایید کنم. بعضی ها کمی فضا را خودمونی کردن و حرف هایی زدند که شاید بهتر بود فقط خودم بخونم و چون کمی دور از اخلاقیات بود تایید نکنم. از اون دوستان هم ممنونم. چون به هرحال وقت گذاشتن، مطلب را خوندن و نظر هم دادن. اما از بقیه شما دوستان عزیزی که می خونین، متنی برای من می ذارین و منو شرمنده خودتون می کنین هم بسیار بسیار ممنون هستم. مطمئنا نوشته های شما باعث دلگرمی است.
اما ذکر یک نکته خیلی مهمه... دوستان!
من کارشناس سینمایی نیستم. به اندازه کافی هم نه در مورد سینما مطالعه کردم، نه فیلم دیدم. اما به یه چیزی اعتقاد دارم. اگر مهدی مهدوی کیا از سوی کنفدراسیون فوتبال آسیا به عنوان اسطوره آسیا معرفی می شه و به مراسم قرعه کشی انتخابی جام جهانی در مالزی دعوت می شه، مایه افتخاره نه دستمایه سیاسی! اگر از اصغر فرهادی تمجید می شه به خاطر هنرشه نه به واسطه مسائل سیاسی! کوته بین نباشیم... من به شب توی برنامه اینجا شب نیست با مهرداد عزیز در مورد این فیلم بحث کردم. گفتم به نظر من اصغر فرهادی داره دچار یک اپیدمی می شه. داره به ساختن فیلم های اوپن اند عادت می کنه. گفتم نبستن یه فیلم مثل نزدن پنالتی در ضربات پنالتی می مونه! مثل این که روبرتو باجو می اومد به داور فینال جام جهانی می گفت خودت حدس بزن این توپ چی می شه و بعد می رفت... اما واقعیت این نبود! واقعیت این بود که من دید درستی نداشتم. من نمی تونم بشینم و بگم نه نظر من قابل و جامعه و نظر اون اوباش امریکایی که اسکار را به خاطر مسایل سیاسی بذل و بخشش می کنن احمقانه و غرض ورزانه!
بحث به درازا کشید... می خواستم فقط یه جواب باشه توی بخش پاسخ ها... اما خودش تبدیل شد به یه متن جدید.
باز هم از دوستانی که برام نظر می ذارن تشکر می کنم. چه کسانی که نظرشون تایید می شه چه عزیزانی که نظرشون برای خودم خصوصی باقی می مونه.
|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در یکشنبه 14 اسفند1390  |
 براي فراستي و چراغپور عزيز

 

 

 

 

 

دو نفر را مي‌بينيم در دو حوزه مختلف. شده‌اند نماد و مظهر گروه‌هاي تندروي خود. با هر كدام در مورد حوزه ديگري هم حرف بزنيم، گروه مقابل را هم نقد مي‌كنند. يكي مي گويد آنها پز روشنفكري مي دهند، آن يكي مي گويد آنها يك مشت بيكار هستند كه افتاده‌اند دنبال يك توپ گرد. يكي مي گويد آنها كاري جز تماشاي سه ساعته يك فيلم و بازي و بازيگري كه دارند نمايش مي دهند ندارند، آن يكي مي‌گويد آنها بويي از هنر نبرده‌اند. اما شباهت‌هايي بي چون و چرا هم به هم دارند. شباهت‌ها فقط در محاسن‌شان نيست! هر دو بيرون گود نشسته‌اند، هر دو مدعي مطالعه و به روز بودن هستند، هر دو كتاب در دست مي‌گيرند، هر دو خود را با مطالعه پيوند زده‌اند، هر دو مقابل هر تازه واردي، هر نشانه‌اي از تلاش و موفقيتي، هر مرد صاحب علم آن سوي آبي، هر قدمي كه براي تجدد برداشته شود، موضعي تند مي‌گيرند. هر دو خوب فرياد مي‌زنند، هر دو اعتراض مي‌كنندف هر دو روي زبان خود تيغي بران براي زدن گردن مرداني دارند كه از ديد آنها جايي در حوزه‌هاي مورد نظرشان براي فعاليت ندارند. هر دو نوعي در خود غرق شده‌اند! مثل هم مسلك‌هاي خود ... مثل هم كيشان خود!

يكي را چند صباحي است كه روي موج برنامه‌هاي زنده تلويزيوني مي‌بينيم. كنار يك كارگردان قديمي سينما كه حالا مجري تازه وارد سيما شده مي‌نشيند و ساخته‌هاي سينمايي را نقد مي‌كند. چيزي جز سياهي نمي‌بيند، چيزي جز نفي روي زبان نمي‌راند. حرف كه مي‌زند، انگار يك دنيا كينه در دلش جمع كرده و مي‌خواهد پوست از سر طرف مقابل بكند. نقد نمي‌كند، تيغه گيوتين را روي گردن يك سازنده مي‌اندازد. تا امروز ديده ايد از دست ساخته يكي از همكاران و هم وطنان خود تمجيد كند؟ ديده‌ايد كه تا امروز لب به ستايش كسي باز كند؟ آيا همه چيز به همان سياهي و كدري بوده كه چشم‌هاي او ديده و لب‌هاي او گفته؟!

يكي هست كه گاهي در برنامه نود ديده مي‌شود. چند ماهي سرمربي استقلال اهواز بود. از 4 بازي 4 باخت آورد و رفت، در نيروي زميني فاجعه‌اي به بار اورد كه از صفحه تاريخ اين باشگاه پاك نمي شود. به بازيكنانش گفته بود مي توانيم با همين ارايش رئال مادريد را ببريم، بعد رفته بود كنار زمين و ديده بود تيمش با 5 گل مقابل حريف ته جدولي ليگ يك ايران شكست خورده! مدعي است و صاحب نظر. با كدام كارنامه را نمي‌دانيم! او هم حرف‌هايي دارد مثل همان مرد اهل هنر! حرف‌هايش گيوتين را هم رد كرده! روزي روزگاري برانكو و بلاژويچ را نقد مي‌كردف بعد رفته بود سر بخت دنيزلي و آري هان و حالا هم كارلوس كروش. مي‌گويد تيم ما محك نخورده... شايد بياد از او پرسيد محك خوردني است؟ چگونه خورده مي‌شود؟ در كدام بقالي مي‌فروشند كه برويم بخريم و بخوريم؟ طريقه خوردنش چيست؟! راهكاري هم داريد؟ روزي كه شش گل به بحرين زديم گفت اين برد محصول اخراج بازيكن حريف بوده، وقتي نيمه اول بازي برگشت با بحرين تمام شد ادعا كرد اگر در 10 دقيقه اول به بحرين گل نزنيمف كار تمام است. وقتي دقيقه 92 جباري دروازه بحرين را باز كرد گفت اين از خوش شانسي كروش بود. شانس؟ آقاي مطالعه مي‌گويد شانس؟! آقاي روشنفكر و منطق‌گراي ما مي‌گويد شانس؟ شانس چيست؟ غير از اين كه نشانه‌اي از خرافات؟

بايد كمي دوره و زمانه را عوض كنيم. بياييم كمي امكانات بدهيم دست همان منتقد عزيز سينمايي! مفت و مجاني، سهل و راحت. بهترين تهيه كننده و بازيگر و فضا را برايش بسازيم. بعد بگوييم بساز. بساز تا ببينيم. بساز تا محصول متفاوتت را ببينيم. محصولي كه ايرادهاي «يك جدايي» كه ما به ان مي گوييم جدايي نادر از سيمين را هضم كرده. محصولي بساز تا به برنده اسكار سينما نشان دهيم و بگوييم تا بفهمد كه در جهل فرو رفته و آن چه مي‌سازد، آن چه مردم مي‌پسندند، آن چه ركوردهاي فروش را جابجا مي كند، آن چه تمام جوايز داخلي و خارجي را مي‌ربايد، آن چه تحسين بالاترين‌ها و بهترين‌ها را براي خود مي‌خرد، آن چه تاريخ هنر سينمايي ايران را ورق مي‌زند، پشيزي نمي‌ارزد. اگر هم ارزشي داشته باشد، مقابل دست ساخته او چيزي نيست.

آرزويي داريم. تيمي داشته باشيم در فوتبال كه تار وپودش از ستار‌ه‌ها ساخته شده باشد. در امكانات غلت بزند و حساب‌هاي بانكي‌اش نظيري نداشته باشد. آرزوي‌مان اين است كه همين تيم را بدهيم دست همان منتقد مربيان نامي داخلي و خارجي. بگوييم حالا تو بساز. حالا تو تيم را درست كن. حالا تو آن فوتبال متفاوت را به نمايش بگذار. تو بگو فوتبال، نظم تيمي، كار تيمي، تلفيق تكنيك و تاكتيك، برتري‌ عددي در زمين و بازي كردن منطقي چيست. تو بگو كجا بايد محك خوردف تو به كاشف كريس رونالدو بفهمان كه استعداديابي يعني چي! تو به ما بردن را ياد بده، تو براي كروش و آري‌ هان و دنيزلي و برانكو فوتبال را از دريچه‌اي جديد معني كن! فقط مراقب باش... همين تيم را در هر رده‌اي كه تحويل گرفته‌ايف در هر ليگي كه بازي مي‌كند، سقوط ندهي!

****

اين دنياي ماست. دنياي منتقدان ماست. ديروز خبري شنيديم. خبري كه از معتبرترين جشنواره سينمايي دنيا رسيد.

همان فيلم فاقد ارزش، همان محصول اصغر فرهادي كه روزي روزگاري منتقدي در برنامه زنده تلويزيوني گفته بود: «البته ارزشي ندارد در مورد اين فيلم با هم براي بينندگان عزيز بحث كنيم...» بالاترين و معتبرترين جايزه ساليانه سينماي جهان را از آن خود كرد. جدايي نادر از سيمين، اسكار گرفت.

البته اين اتفاق، تاثيري در پايداري يك منتقد روي ديدگاه‌هايش ندارد. منتقد باز هم نقد‌هايي خواهد داشت، باز هم فرياد خواهد زد، باز هم اعتراض خواهد كرد! باز هم نشان اسكار را محصول حضور سياسيون در هنر خواهد دانست و اين يعني تلاش براي خفه كردن يك شادي كوچك كه شايد در دل هر ايراني شكل گرفته باشد. او باز هم عينك بدبيني‌اش را روي نوك بيني خواهد گذاشت، باز هم بدون احترام به بيننده‌اي كه پشت آن لنز دوربين نشسته روي صندلي‌اش لم خواهد داد و همان جملات را تكرار خواهد كرد. چيزي در او عوض نمي‌شود!

*****

اين دنياي ماست. هفته قبل خبري نشنيديم. خبري كه دال بر خواسته‌هاي قلبي بزرگترين و پرافتخارترين مربي باشگاهي تمام ادوار دنيا بود.

الكس فرگوسن براي نيمكت خود، جانشين‌هايي معرفي كرد. يكي مورينيو، يكي كارلوس كروش! او از مربي تيم ملي ايران به عنوان اصلح‌ترين گزينه براي جانشيني خود، براي نشستن روي صندلي‌اش كه تمام قهرماني‌هاي ممكن را مكررا به دست آورده حرف زده بود.

البته كه اين هم تاثيري در نوع ديدگاه‌هاي منتقد و منتقدان خاص مربيان نامي به وجود نخواهد آورد. مرداني كه با نيروي زميني و استقلال اهواز تاريخ سازي وارونه مي كنند، مرداني كه جز چنگ زدن به دست‌هاي پشت پرده و اتفاقات داوري حرفي براي گفتن نخواهند داشت، باز هم اعتراض خواهند كرد، باز هم فرياد خواهند زد، باز هم از زبان خود تيغه گيوتيني براي گردن زدن خواهند ساخت.

|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در دوشنبه 8 اسفند1390  |
 آينه
فوتبال هميشه آينده زندگي ملت‌هاست. به برزيل نگاه كنيد... شكل و شمايل فوتبالي كه بازي مي‌كنند، دقيقا متناسب با رقص محلي و ملي شان شده. همسايه ديوار به ديوارشان آرژانتيني‌ها اما تفاوت‌هاي زيادي در شكل فوتبال دارند. فوتبال شان زيباست، دلنشين و دوست داشتني بوده و هست. اما هميشه چيزي بوده مثل آن چه در جزاير فالكلند و جنگ آرژانتيني ها و انگليسي ها ديديم. لبريز از جنگ هاي چريكي و زيركي‌هاي خاص. ريزه كار هستند و از حقه بازي در زمين ابايي ندارند. به بازي ايتاليايي‌ها دقت كرده‌ايد؟ فوتبال دفاعي را دوست دارند. همان طور كه در جنگ جهاني هم يك چهره هجومي نداشتند. شباهت زيادي مي‌بينيد ميان كوچه و خيابان‌هاي هلند و البته فوتبالي كه بازي مي‌كنند. فوتبالي بودار، زيبا، هجومي و دلنشين. آلماني‌ها كه بنز مي‌سازند، به همان ميزان ماشيني و مبتني به نظم و برنامه. اسپانيا، مهد تئاتر و نمايش‌هاي بصري است. فوتبالش را مي‌بينيد؟ چيزي است مثل يك نمايش زنده... يك تئتاتر رويايي!

در افريقا همين آينه بازتابي داشت از وضعيت فوتبال مصر. مردم در ورزشگاه كشته شدند. عين همان اتفاقي كه طي سال‌هاي اخير در كوچه و خيابان هاي قاهره مي افتد. در عربستان گاهي مي‌توان پرت شدن لنگه كفش و يا اسكناس به زمين بازي را ديد. خب چه انتظاري مي‌توان از آن آينه داشت؟ وقتي مي‌بينيم كه در پيونگ يانگ براي هر بازي تعداد زيادي گارد امنيتي كنار زمين مي‌ايستد و حتي گاهي ديدن بازي‌هاي فوتبال براي قشري خاص ممنوع مي‌شود. مربي تيم ملي‌شان را به جرم شكست سنگين مقابل اسپانيا به زندان مي اندازند و حتي تا پاي نوشتن حكم اعدامش هم مي‌روند.

در ايران فوتبال چگونه آينه جامعه مي شود؟! يك بار محمد مايلي كهن حرف ساده‌اي زد. بعد از بازي با كره جنوبي كه به برد تاريخي 6-2 ايران انجاميد مقابل خبرنگاران گفت: «من از سرزميني مي‌آيم كه مردانش بارها غير ممكن را ممكن كرده‌اند!» اين تعريف مايلي كهن را صدها مرتبه معني شده ديديم. وقتي علي دايي از پايين ترين سطح ممكن بدون كمك و انكانات بالا مي‌آيد و بدل مي‌شود به بهترين گلزن تاريخ. مثل پرفسور حسابي. در بازي با استراليا نتيجه‌اي نزديك به معجزه خلق مي‌كنيم و شگفت زده نمي‌شويم وقتي امريكا را با آن همه امكانات و اردوهاي آماده سازي‌اش در فرانسه مغلوب مي‌كنيم. اما فوتبال ما هم دم دمي مزاج است. ژاپن را مي‌برد اما به اردن در تهران مي‌بازد. عراق و كره شمالي و امارات را در جام ملت ها گلباران مي‌كند، اما به اندازه گل‌هايي كه در بازي با امارات زده مقابل كره جنوبي موقعيت گل ندارد.

اما اين همه چيز هم نيست... فوتبال ما دروغگو شده! بازيكناني دارد كه در زمين بازي بيش از تمام فوتباليست‌هاي دنيا به داور و تماشاگر و خبرنگار دروغ مي‌گويند. فوتبال ما بازيكن و مربياني دارد كه توجيه مي‌كنند. هر جايي خودشان را به زمين مي‌كوبند تا داور خطايي به سود آنها اعلام كند. خطايي كه مستحقش نيستند. اين دروغ نيست؟ وقتي يك مربي به كنفرانس خبري مي‌رود و ادعا مي‌كند و داوران با دست‌هاي پشت پرده سر او و تيمش را مي‌برند نشانه چيست؟ همين مربي البته بيش از همه از دست‌هاي پشت پرده منتفع شده، اما اعتراض مي‌كند. فوتبال ما دروغگو شده و اين ترسناك است.

همين هفته‌اي كه از ليگ در حال عبور است را نگاهي بياندازيد. چند بار ديديد بازيكني بدون اين كه پاي بازيكن حريف به او بخورد نقش بر زمين شده و ادعاي خطا داشته؟ درست شبيه همان اتفاقي كه البته در اسپانيا و ايتاليا به وفور مي‌بينيم، اما در ليگ آلمان و ژاپن هرگز ديده نمي‌شود... اين رفتار نگران كننده است. ترسناك است. نگران‌مان مي‌كند كه آيا اين واقعا بازتاب خود ماست در آينه فوتبال؟!

|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در سه شنبه 18 بهمن1390  |
 اينجات شب نيست
يكشنبه شب ها برنامه اي دارم چند دقيقه‌اي در رايو جوان كه اسمش هست: اينجا، شب نيست!

دو نكته هست كه بايد در مورد اين برنامه و حرف‌هايي كه قبلا زدم، تازگي زدم و شايد در آينده بزنم ارايه كنم.

۱- چندي قبل در مورد فيلم جدايي نادر از سيمين با مجري برنامه يعني طوفان مهرداديان عزيز بحثي داشتيم كه به هيچ عنوان هم فوتبالي نبود. دليلش اين بود كه مي‌خواستم ابهاماتي كه در مورد فيلم، در مورد شيوه پايان فيلم به صورت اپن اند وجود داشت نقدهايي داشته باشم. اصغر فرهادي در فيلم در مورد الي هم چنين روشي داشت كه به نظرم قابل بحث بود. حرف هايي زدم كه اصلا تخصصي نبود و بارها اعلام كردم كه اينها فقط نظرات شخصيه منه... نمي دونستم بعد از يه نقد عاميانه به فيلم، اين قدر مورد نكوهش جهاني قرار مي‌گيرم. البته شنونده‌هاي عزيز نه تنها لطف داشتن كه حتي در مورد دو سئوالي كه برام به وجود امده بود راهنمايي هم كردند. اما جامعه جهاني با اهداي فراوان بهترين جوايز خود، من را شديدا خفه كردند. خب حتما من نمي‌فهمم! اين را خيلي جدي مي‌گم.

۲- احسان عليخواني يكشنبه شب يا همون بامداد دوشنبه بين ۲۵ و ۲۶ دي ماه گفت:

بعد از شنيدن موسيقي فاخر فيلم هاي فاخر مي رويم سراغ ورزش، حالا شما بگوييد اين دو چه ربطي به هم دارند!

... و من از احسان عليخواني و تمام متشخصان و فرهيختگاني كه بحث ورزش و فوتبال را در شان و منزلت خود نمي‌دانند ملتمسانه مي‌خواهم كه از اين به بعد در زمان بحث‌هاي چيپ و بي‌ارزشي مانند فوتبال وارد بحث نشوند! به تشخص و وقار اجتماعي‌ خودشان لطمه مي خورد... مي‌خواستم اين جواب را روي خط بدهم، كمي حيا كردم!

۳- بحث در همين برنامه به اينجا كشيد:

پول فوتبال را بدهيد ۴تا فيلم درست و حسابي بسازيم!

من توضيح مختصري دادم:

پول فوتبال متعلق به فوتبال است. سينما، تئاتر، موسيقي و در يك كلمه فرهنگ برود و سهم خودش را از بودجه دولتي بگيرد.

توضيحات بيشتري داشتم. توضيحاتي كه حيف بود به زبان بياورم. باعث دلخوري و ناراحتي گروهي از دوستان مي‌شد. فعلا سكوت كردم... تا مرتبه بعد كه دوباره چنين جمله‌اي را بشنوم!

|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در دوشنبه 26 دی1390  |
 ثبات
اين مطلب را با اسم مستعار در يكي از روزنامه‌هاي صبح (كه البته غيرورزشي هم هست) كار كردم. اما به دلم نشست و خواستم بذارمش توي وبلاگم... اين مطلب يك روز قبل از عزل يزداني خرم از رياست فدراسيون كشتي نوشته و چاپ شد... انگار بهم الهام شده بود كه مي‌خواد بره ! يا به عبارتي مي‌خوان ببرنش

 

مقدمه - ثبات چیست؟
در فرهنگنامه ها می توان به دنبال پاسخی برای این سئوال گشت.
در فرهنگنامه دهخدا در تعریف «ثبات» با چنین واژگانی روبرو می شویم: «قرار. استقرار. برجای بودن . بر جای ماندن . قرار گرفتن . ثبوت . توطد. پایداری . استواری . استوار شدن . قیام...»
اما در فرهنگنامه معین نیز در تعریف همین کلمه، با چنین تعاریفی روبرو می شویم: «بر جای ماندن ، پایدار بودن . 2 - دوام یافتن ، پایدار بودن . 3 - (اِمص .) پایداری .»
و حالا من (نگارنده) باید تابوی تعاریف بزرگان ادب و فرهنگ و لغت ایران زمین را بشکنم و در تعریف ثبات، براساس آن چه این روزها در ورزش و مدیریت ورزشی کشور، به شکلی محسوس و ملموس هویدا شده است بنویسم که ثبات یعنی: «رویای دست نیافتنی، آرزوی برباد رفته، واژه فراموش شده فرهنگستان ورزش ایران، یافت نشدنی ورزش و ...»
***
حال دوباره باید پرسید که ثبات چیست؟ ابزاری برای پزهای روشنفکری در مصاحبه مدیران؟ کلمه ای که آن قدر در میادین عملیاتی استفاده نشده که مبدل گشته به یک فانتزی در شفاهیات؟ چیزی یا کسی یا کلمه ای یا جسمی و جانداری که آن قدر دیده نشده و یافت نگشته که مباحثه در مورد آن هم بی ارزش جلوه کند؟
به آلمان می رویم. جایی که فوتبال معنی اول ورزش است. اما در فدراسیونی مانند تکواندو، مدیریتی با بیش از 25 سال سابقه مستقر شده. برای چه؟ مدیریت ورزشی یا رجل سیاسی آلمان (که شاید خود را گاهی هم درگیر ورزش می کنند) عقل کوچک شان به این جا نرسیده که می توانند برای دگرگونی در این ورزش و حساب کردن روی افتخارات آن در آوردگاه های جهانی، هر یکی دو سال یک بار مدیری را تغییر دهند؟
به انگلستان می رویم. جایی که ملکه اش آن قدر گاهی دچار خودشیفتگی های سلطنتی می شود که به بابی رابسون و الکس فرگوسن هم لقب «سر» می دهد. ورزشی دارند به نام کشتی! کشتی شان سال هاست که یا به المپیک نمی رسد یا اگر هم برسد مدالی به کف نمی آورد. اما همین رشته ورزشی مدیری را قریب به 30 سال بر مسند قدرت می بیند.
گفتیم مسند قدرت... یاد رییس فدراسیون جهانی فوتبال و رییس کمیته جهانی المپیک افتادیم. چند سال یک بار یکی می رود و دیگری می آید؟ هر چهار سال؟ هر هشت سال؟ هر بیست سال؟ هر سی سال؟ اگر هاوه لانژ خودش کنار نمی رفت، شاید رکورد تمام عمرهای مدیریتی را می شکست!
حالا ثبات چیست؟ آن چه ما در فرهنگنامه های خود معنی می کنیم و اما کسانی دیگر در میادین عملیاتی تعریفش کرده اند. ثبات شاید یعنی فرصت دادن برای شکل دادن یک اعتماد به نفس در وجود مدیر. ثبات شاید یعنی موقعیت بخشیدن به یک مدیر برای ساختن دورنمایی 20 ساله! اوه ... بیست ساله! کدام مدیر ما به بقایش در بیست روز آینده اطمینان داشته؟ کدام رییس فدراسیون ما برای بیست ماه بعد برنامه ریخته، بس که درگیر روزمرگی و نتیجه گرایی شده!
***
به کشتی نگاه کنیم. انتخاباتش نزدیک است. تصویر مسابقات جام جهانی کشتی که به صورت تیمی برگزار می شود را به یاد آورید. در تمام اوزان، کشتی گیران روبروی هم می ایستند، با خوانده شدن نامشان پیش می آیند، با هم دست می دهند و منتظر می مانند تا رقابت شان آغاز شود. دقیقا چنین تصویری در آستانه انتخابات کشتی شکل گرفته. تیم های مختلف نفراتشان را برای تصدیگری پست مدیریتی در فدراسیون کشتی وارد گود کردند. اسم نویسی کردند و حالا چشم در چشم هم منتظر آغاز یک رقابت جدید هستند. رقابتی برای انتخاباتی که شنیده می شود، به انتصابات نزدیک تر است. گروهی خود را کاندیدای مستقل معرفی کرده اند، گروهی دیگر خود را به بدنه وزارت ورزش چسبانده اند، گروهی مدعی هستند از سوی کمیته وارد شده اند و جالب این که شهرداری تهران هم از این داستان بی نصیب نمانده! آنها هم نماینده ای در رقابت انتخابات ریاست فدراسیون کشتی دارند!
حالا اخبار تازه ای به گوش می رسد. موجی نو به راه افتاده. موجی برای دک کردن و کنار زدن یزدانی خرم... با چه توجیهی؟ می گویند بادی که این موج را به راه انداخته از خیابان سئول شمالی آغاز شده! از ساختمانی که روزی بالایش زده بودند سازمان ... حالا کوبیده اند وزارت ...!
کشتی، مهمترین ورزش ایران در المپیک و مدال آورترین ورزش ما در این رقابت ها، خود را درگیر با جاه طلبی های جناحی می بیند. جاه طلبی هایی که کشتی تازه پا گرفته و تازه کمر راست کرده ما را مثل گوشت قربانی به مرکز دایره انداخته. گروهی برای وداع یزدانی خرم فریاد می زنند و جالب است که همین گروه نمی دانند که هرگز، در تمام طول تاریخ، کشتی ایران تا این حد در دو بخش فرنگی و آزاد موقعیت کسب مدال از المپیک را نداشته... هرگز! اما چه اهمیتی دارد؟ مدال می خواهید؟ می روند از منیریه می خرند برای تان! این جا بحث مدال و افتخار نیست، بحث صندلی و کرسی ریاست است. یا باید به شهرداری برسد، یا وزارتخانه و شاید هم به یکی از قدیمی هایی که کمی خود را به سوی یکی از احزاب چرخانده اند! پس اگر دنبال مدال هستید، بروید منیریه!
***
فدراسیون بسکتبال را می بینید؟ مشحون تنها مدیری است که از گزند جاه طلبی ها فعلا در امان مانده. برای او هم نقشه هایی دارند، اما به موقعش! فعلا آن قدر کارنامه ورزش متروکه ما را پرافتخار کرده که برای حفظ ظاهر به او دست نزنند. همین بقای طولانی مدتش، بسکتبال پنچر شده ما را از سبد دهم آسیا برداشت و بر صدر قاره نشاند. اگر بسکتبال هم به دست وسوسه های گرفتن کرسی اش می افتاد به چه سرنوشتی دچار می شد؟ والیبال هم همین طور، تکواندو و قابقرانی هم همین طور!تا دیروز کسی برای گرفتن عنوان ریاست فدراسیون این رشته ها دندان تیز نکرده بود. پس هم در آسیا آقایی کردند هم سری در سرهای جهانی بالا آوردند. کسی چه می داند ... شاید فردا، قبل از رسیدن به المپیک هم باید به سراغ آنها رفت. پست ریاست کم است و صندلی ها محدود.
***
... و اما می رسیم به فوتبال! این رشته محبوب. نه این که فقط برای ما و شما محبوب باشد. روزی روزگاری اکبر غمخوار (که چند ماهی بود مدیرعاملی باشگاه پرسپولیس را برای خود می دید) به خبرنگاری گفت: « دو روز پیش تعداد عکس هایی که از من در روزنامه های کشور چاپ شد، به اندازه تمام عکس هایی بود که در سال های خدمتم در مجلات مختلف دیده بودم!» و این یعنی محبوبیت!
پس می شنویم که علی کفاشیان که تازه فهمیده اصلا این توپ لعنتی فوتبال چرا گرد است و فوتبال را با چند نفر بازی می کنند و کارلوس کروش یعنی چه و در یک کلام وقتی وارد اتاق مدیریت فوتبال می شوی باید چکار کنی، در حساس ترین موقعیت ممکن باید برود و کسی جای او را بگیرد که مثل خود کفاشیان در چهار سال قبل، صفر کیلومتر است! مدیریت ورزش را تجربه کرده، طعم مدیریت سیاسی را هم خیلی خوب سال های سال چشیده، در جرگه مدیران مطبوعاتی هم بوده، اما حتی یکی از مربیان لیگ برتر انگلستان را هم نمی شناسد. وقتی نمی داند فرگوسن چیست، چگونه می خواهد تفاوتش با قلعه نویی را بفهمد؟ فردا تیم را از کروش می گیرد می دهد دست جلالی! اعتراضی دارید؟ بفرمایید میدان منیریه، مدال بخرید! درست مثل این 30 سالی که قهرمان جام ملت های آسیا نشده اید!
به عزیزمحمدی پیغام داده اند که تو نیا!
به مهدی تاج گفته اند تو که رای نمی آوری و قرار هم نیست بیاوری پس تو هم نیا!
آقای شفق! این مدت کجا بودی؟ تبریز؟ در حال فیلم سازی؟ در حال مذاکره با کلمنته؟ شما هم نیا!
آقای آیت الهی! شما دلت برای شیراز تنگ نشده؟ نمی خواهی بروی حافظیه و زیر سایه درخت بنشینی و حافظ بخوانی؟ پس تو هم نیا!
آقای کفاشیان عزیز ... شما باش تا خبرت کنیم!
به این ترتیب چیدمان جدیدی برای رسیدن به ریاست فدراسیون فوتبال شکل می گیرد. چیدمانی که انتخابات فدراسیون فوتبال را مبدل به انتصابات می کند. فدراسیون فوتبال از همین حالا موضعی کاملا مشخص و معین دارد. قرار است همان مدیر سیاسی، ورزشی، مطبوعاتی رییس شود. هرچند که کمیته ملی المپیک و شهرداری هم برای دست یافتن به این کرسی، تلاش خود را آغاز کرده اند. تلاشی در بیرون از مجموعه ورزش!
***
سئوال اول:چه کسی قربانی می شود؟
پاسخ: همان ورزشی که هر بار در هر آوردگاه جهانی سرکوفت می خورد و بعد مردم فریاد می زنند که این پول بی زبان و بیت المال را ندهید به ایم مفت خورها! همین فوتبال، همین تکواندو، همین والیبال و بسکتبال! پول مفتی به جیب ورزشکاری نمی رود. مدیران در حال منازعه دایمی با هم هستند...
سئوال دوم: ثبات چیست؟
پاسخ: بگذریم!
|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در دوشنبه 30 آبان1390  |
 غسال بالای نعش گریست!
 
پیام یونسی پور
«ببین چه مصیبتیه که مرده شور هم داره بالای سر میت گریه می کنه!» گفت و قهقهه زد. پشت چراغ قرمز چهارراه ایستاد، سیگاری از جیب درآورد و آتش زد و دوباره راه افتاد. با موتورش کار می کرد. داشت یک مسافر را از گوشه ای از شهر به گوشه ای دیگر از این پایتخت می برد که باز هم فرمان و کلاچ و دنده موتورش را با سیاست و اقتصاد و فرهنگ جامعه و جهان پیوند زد. نمی دانم این جمله، ارثیه پدری اش بود که فقط براساس شنیده اش و بی تحلیل نقل می کرد، یا محصولی بود از داشته های گوشه ای از تفکر و باور مغزی اش. اما هر چه بود، شرح حال نگارش مقدمه ای بود برای مقاله ای در توصیف یک تلاش. تلاشی برای خاموش کردن یک آتش. تلاشی برای جمع کردن هیزم هایی که نادانسته زیر یک منقل ریخته شده بود. شرح حال چند غسال که بالای سر میتی می گریستند.
***
از در ورزشگاه راه آهن که می آیی بیرون، در دیگری را آن سوی کوچه می بینی. سردرش سال های سال سبز بود. امروز که پاس هم دیگر آنجا زندگی نمی کند، باز هم رنگ سبزش روی دیواره ها و سردرش باقی مانده. بیست سال قبل، از در ورزشگاه راه آهن که بیرون می آمدی، بجز آن چند ساختمان قدکشیده و رشیدی که با پنجره های تمام قدشان تو را در مرکز شهرک اکباتان محاصره کرده اند، یک در فرسوده و زنگال بسته آهنین می دیدی و کنارش پنجره ای بزرگ که دیوار را جر داده بود. پشت پنجره، پیرمردی می ایستاد با کمری خمیده که خودش تاریخ گویای دو باشگاه بود... پاس و راه آهن.
آن روز (بیست و چند سال پیشتر از امروز) مجادله ای شکل گرفت. بین دو دوست، بین دو هم فکر، بین دو هم کیش و عاشق. یکی مربی و دیگری هم مربی. یکی مربیگری را در زمین بازی خلاصه کرده بود و دیگری هم کنار زمین مربیگری می کرد و هم در تحریریه های ورزشی. داستان ما، روایت یک مجادله است. بین دهداری و یک همراه، یک دوست و یک همکار و برای بسیاری یک استاد!
بحث از دیدن کفش های پاره و شلوار وصله زده دهداری شروع شد. از جایی که همان دوست، به دهداری گفت که از اینجا، از این خراب شده و گداخانه لعنتی که عمر و زندگی و وقت و جوانی و خانواده ات را در آن خرج کردی و تباه کردی برو! گفته بود در همه این سال ها چه چیزی به جیب زدی؟ شهرت؟ اعتبار؟ جوانانی که ساختی همه به اوج و نوایی رسیدند. مردانی که دادی همه شدند سرآمدهای جامعه. حالا برای خودشان سری دارند میان سرها. بس است دیگر برو! برو جایی که برای عقل و فکر و سوادت پول خرج کنند.
حرف هایش تمام شد و سکوت دهداری آغاز. چند دقیقه ای لبی باز نشد و زبانی نچرخید. تا این که دهداری دست همراهش را گرفت و برد. برده بودش به آن سوی کوچه، جلوی پنجره زنگال بسته و پیرمردی که پشت آن پنجره، برای رهگذران جگر سیخ می زد. دهداری سفارش 4سیخ جیگر و یک تکه نان داد. جگرها را لای نانی پیچید و به دست دوست داد: «بخور!» لقمه دوم را سفارش داد. هر چهار سیخ آن روزها، کمتر از دو ریال می ارزید. دومی را هم با جمله ای امری به حلقوم دوست فرستاد. بعد که لقمه ها پایین رفت، اخم ها را باز کرد و پرسید: «سیر شدی؟! خیلی زود سیر شدی! دیدی؟ من دلم رابه شکمی که با دو لقمه دو ریالی سیر می شود نمی فروشم!» بعد رفته بود.
***
بیست سال پیش بود. وقتی در شیرودی گلوله برفی به صورتش کوبیدند تبدیل به یک «مرحوم» شد. از همان روزها باید پیشوند اسمش یک «مرحوم» می گذاشتیم. چه کسی بود که نداند آن گلوله را نوچه یکی از نامی ترین بازیکنان و مربیان همان روزهای فوتبال ایران که هنوز هم در تیم های بزرگ به دنبال نیمکت مربیگری و کرسی مدیریتی می گردد به سوی دهداری پرتاب کرد؟ اما کسی جرات گفتنش را نداشت، جرات نوشتنش را نداشت. جمله تاریخی ستاره قلدر آن روزها را کسی فراموش نمی کرد: «می آیم دفتر روزنامه جرتون می دیم!»
دهداری ساکت و آرام نشسته بود کنار همان دوست قدیمی. روی یک نیمکت آهنی در پارکی در غرب تهران. صامت تر از همیشه آرام. همراه و هم کیش و هم مسلک قدیمی اش داشت حرف می زد، اما دهداری ناگهان ترکید و بیرون ریخت: «اردشیر! دخترم دانشگاه قبول شده! بهم گفته برام یه رنو بخر باهاش برم دانشگاه! ولی من ندارم... من پول ندارم! چطوری برم به دخترم بگم ندارم؟» بعد وسط پارک، جلوی همه رهگذرهایی که چهره اش را می شناختند زده بود زیر گریه ... گریه و گریه و گریه! دهداری از همان روزها مرحوم شده بود. اما وقتی تنش را به خاک سپردیم، وقتی دیدیم همان دختر، با همان رنو مشکی رنگ که محصول همیاری دوستان و نزدیکان دهداری پدر بود، سر خاک پدر ضجه زد، تازه کنار نامش یک پیشوند چسباندیم! «مرحوم دهداری»
***
حالا غسال ها بالای نعش اش نشسته اند گریه می کنند. نعش یک فوتبال!
روزی روزگاری، فوتبال چشم ها را محصور کرد و مغزها را زایل. فوتبال شد بخشی از ابزار قدرت برای نمایش های بزرگ. نه فقط برای سیاسیون که غیرسیاسیون بیشتر شبفته خودنمایی بودند. روزی روزگاری کتاب باز کردند و خواندند که فوتبال منیجر و دلال می خواهد. چه کسی پای دلال ها را به بازار باز کرد؟ چه کسانی اول بار از دست دادن با مردانی که می گفتند بازیکنان تان را به اروپا می فرستیم و رنگ سبز دلار را در رویاهای شان به تصویر می کشیدند به وجد آمدند؟ چه کسانی اول بار چون در لابلای نسخ غربی و شرقی مدیریت فوتبال خوانده بودند که «مدیا» و رسانه جزیی لاینفک از فوتبال هستند، از حساب باشگاه به نام امور فرهنگی و تبلیغاتی به حساب فلان سردبیر که نه سابقه مربیگری داشت و نه سابقه ورزشی، حقوق ماهیانه می ریختند؟ از روی ناآگاهی، از روی جبر، از روی فقر دانش و آگاهی و شناخت! چه کسانی با رویای باز شدن راه صادرات و ترانزیت بازیکن به اروپا و ورود ارز به باشگاه شان پای دلال و نوچه اش را به دفاتر باشگاه خود در تهران و شهرستان باز کردند و وقتی به خود آمدند که جوانان شان سر از تیم های ریز و درشت لیگ برتری درآورده بودند و سهم آنها یک کلاه نمدین بود؟ همان ها وقتی شنیدند فلان جوان و پدیده تیم شان (که از نداری باشگاه و خون دل مربی ساخته شده بود) از قرارداد 60 میلیونی اش 40 میلیون را به هزار و یک دلیل به دلال داده، آتش گرفتند، سوختند، جز زدند و نشستند بالای نعش مرده، گریستند! مرده شورها هم دل دارند! گاهی اشک می ریزند.
***
یک مربی گوشه ای از این شهر، پیش از زیارت حضرت عزراییل «مرحوم» شده بود. چون سرافکنده بود نزد دختر فاخرش! شنیده ام داوری بازنشسته در شهرستانی نزدیکی تهران، برای روز خواستگاری دختر دردانه اش، چیزی جز یک لیوان چای تلخ و چند حبه قند برای پذیرایی از خواستگار و خانواده اش نداشته! او هم همان شب خواستگاری (که سالها در ذهنش رویایش را پرورش می داد) مرحوم شد. مایی که دزدی یک داور و پیشکسوت را در کرنا می کنیم، آیا برای نداری و سرافکندگی اش تا امروز اشکی ریخته ایم؟
ثروت فوتبال ناعادلانه تقسیم شد. چه زمانی که پول نبود و چه امروز که هست. لااقل حالا جلوی مرحوم شدن مفاخری دیگر را بگیریم، اگر می خواهیم پای شان نلغزد!
|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در سه شنبه 10 آبان1390  |
 نبش قبر یک سوگند //// آنها لیست را دزدیده بودند؟!

نبش قبر یک سوگند

آنها لیست را دزدیده بودند؟!

 

 

«هرکسی در کمد خانه اش، یک جنازه دارد. اما تا وقتی در کمدش را باز نکنی، مرده را نمی بینی!» چه این ضرب المثل فرانسوی را شنیده باشی چه نه، گاهی کنجکاو شده ای که در کمدها مردان و زنانی را که کم یا زیاد می شناسی باز کنی و ببینی آیا مرده ای در کمد خصوصی زندگی شان پنهان کرده اند یا نه. داستان این کندوکاو هم از یک قدم زدن زمستانه در خیابان انقلاب آغاز شد. جایی که برای پیدا کردن یک کتاب، همراه یکی از همکاران قدیمی به خیابان انقلاب تهران رفتیم. زمستان سال 1383 بود.

این یک اتفاق ساده است که در زندگی تمام ما تعریف شده. گاهی چیزهایی که می خواهی و دنبالش می گردی را پیدا نمی کنی و همان لحظه چشمت به چیزی می افتد که نه دنبالش هستی و نه به آن فکر کرده بودی. آن روز ظهر، برای کتاب «تاریخ جامع ادیان» نوشته «جان بی ناس» به انقلاب رفتم و جست و جویم را شروع کردم. انقلاب لبریز بود از کتب دروس تکمیلی و کمک آموزشی و البته دانش آموزانی که برای جلوزدن از دیگری کتاب فروشی ها را لبریز کرده بودند. چند سالی بود که از درس و تحصیل فارق بودم و دیدن این تلاش مردمی برای سبقت گرفتن از هم در خریدن و خواندن، نوعی نوستالوژی را در ذهنم بیدار می کرد... تا جایی که وقتی از دو فروشنده جمله چندش آور «تمام کرده ایم» را شنیدم، میلم برای جست و جوی بیشتر برای کتاب مورد علاقه ام تمام شد. بیشتر خیابان گردی می کردیم .... تا یک چهره آشنا دیدیم.

دوست و همکاری قدیمی که از دهه هفتاد با او همکاری ام را در تنها روزنامه ورزشی وقت آغاز کرده بودم روبروی ما بود. یک سلام، یک احوالپرسی بسیار کوتاه و بعد خیلی سریع رفت سر اصل مطلب. انگار در آن شلوغی میدان انقلاب ما باید به هم می رسیدیم تا همین یک جمله را بشنویم: «خبر دارید تیم ملی ب دارد تشکیل می شود؟ من شنیده ام مربی اش هم مشخص شده. دیروز فلانی (یکی از دلالانی که آن روزها بدون مدرک ایجنتی بازیکن و مربی و مدیر جابجا می کرد و آوازه اش در فوتبال ایران پیچیده بود) را دیدم. به من می گفت اگر بازیکنی داری که به تو نزدیک است به ما معرفی کن که بدهیم به تیم ب! می گفت برای دعوت از هر بازیکن بین 7 تا 9 میلیون تومان هم پول می گیریم. ولی دعوت شدنش قطعی است!»

باورمان نمی شد. خودش هم با حیرت حرف هایش را ادامه می داد: «شماهم چیزی شنیده اید؟ من بهش گفتم مگر لیست تیم ملی مملکت قیمت دارد؟ امروز برای تیم ب 7 میلیون می خواهید پس فردا برای تیم ملی چقدر می گیرید؟! اما به من گفت که الان 5 بازیکن پول شان را داده اند و قرار است همین اوایل هفته آینده به تیم ب دعوت شوند!»

تنها جوابی که داشتیم این بود: «نه امکان ندارد!» دوست قدیمی ام را که خوب می شناختم. چند سالی بود که برای کار «ایجنتی» به فدراسیون فوتبال درخواست داده بود و حالا انتظار رسیدن حکم رسمی اش را می کشید. او «ایجنت» بود، رسمی! کالایی داشت به نام بازیکن، به مدیر باشگاهی می فروخت و طبق عرف حق دلالی اش را می گرفت. درست مثل یک دلال خانه، دلال ماشین! از روزی که داشت همین دلالی را می کرد دیگر نه روزنامه نگاری می کرد که قلمش را بفروشد و نه مثل همان شخصی که برای لیست تیم ب ایران دنبال مشتری می گشت، بازیکنی را به تبریز برده بود که از قرارداد 130 میلیونی اش 100 میلیون تومان را بردارد! می دانستم همین دوست قدیمی (که به هزار و یک دلیل امروز اجازه نداد اسمش را در این مقال بیاورم) سال 1997 از زبان مایلی کهن شنیده بود در لیست آینده تیم ملی نام یزدانی و مجیدی در میان مدعوین قرار گرفته. می توانست مثل بسیاری از کفتارهای انسان نما برود سراغ مجیدی که جوان ترین بازیکن آن روزهای بهمن بود و یزدانی که در برق شیراز بازی می کرد و برای قراردادن نام شان در لیست مدعوین مطالبه ای داشته باشد. اما لااقل برای اعتماد مربی وقت تیم ملی قیمت تعیین نکرد.

آخرین حرف های آن روز یک مجادله شد. من مربی تیم ب را می شناختم. برایم قابل تعریف نبود که مردی مانند «دکتر بیژن ذوالفقارنسب» لیست تیمش را بگذارد در اختیار دلالی مثل «ح.م» که تو برو برای من بازیکن جمع کن. ذوافقارنسب کجا و او کجا... دوستم استدلال خاص خودش را داشت: «می توانیم تا روز اعلام لیست صبر کنیم. فلانی 5 بازیکن را برای من اسم برده و گفته اینها پول شان را داده اند. خودت هم می دانی یک نفر از اینها در اندازه رسیدن به تیم صدم ایران هم نیستند. حالا اگر به تیم ب دعوت شدند واقعا خبرهایی است... اگر نشدند هم که یارو داشته کلاه ما را برمی داشته! اما حواس تان را جمع کنید. من امروز دستم به روزنامه ای بند نیست. نگذارید لیست مملکت را بفروشند. سنگ روی سنگ بند نمی شود به خدا! ما دلال هستیم، مملکت فروش که نیستیم.»

این را که گفت برایم تصویری ساخته شد. یک دلال مسکن، همانی که بالای سر در دکانش نوشته «بنگاه مسکن» زمینی را از تو می گیرد و به یک خریدار می فروشد و حق دلالی اش را می گیرد. اما فروختن لیست تیم ملی، دقیقا می شود عین آن اتفاقی که روزی در کرانه باختری و نوار غزه اتفاق افتاد. زمینی را از تو می گیرند، می فروشند به یک اجنبی و می گویند حالا روی این خاک، هر نامی خواستی بگذار!

آن روز پنج شنبه بود. از دوست قدیمی جدا شدم و همراه فرشاد راه افتادیم. پیاده تا نزدیکی پل گیشا و اتوبان چمران قدم زدیم. به جای کتاب تاریخ جامع ادیان، شعرهای «شل سیلوراستاین» را خریده بودم و مغزمان لبریز بود از انتظار... انتظار برای اعلام لیست مدعوین تیم ملی ب ایران!

یکشنبه بود. عصرگاه یکشنبه! لیست مدعوین تیم ب ایران اعلام شد. پایش امضای یکی از پاک ترین مربیانی که می شناختم را دیدم... دکتر ذوالفقارنسب. چیزی که عذابم می داد، حضور تمامی آن 5 بازیکنی بود که در خیابان انقلاب، سه روز قبل از زبان همان دوست قدیمی، خبر دعوت شان را شنیده بودم. احساسم در آن لحظات مهم نبود. چیزی که اهمیت داشت، کنجکاوی تازه ای بود که در وجودم افتاد. همان لحظات بود که خواستم در یک کمد را باز کنم. در کمد خصوصی زندگی مردی مانند بیژن ذوالفقارنسب را. می خواستم ببینم مرده ای که در کمدش جا داده، همان جنازه ای است که دنبالش می گردم یا نه! اگر همان بود، اگر جنازه، همان جنازه فوتبال ایران بود، شاید باید برای همیشه بالای سر فوتبال کشورم می نشستم، سنگ ریزه ای برمی داشتم، بر سر قبرش می کوبیدم و می گفتم فاتحه!

****

پنج شنبه بود. ششم اسفندماه سال 83 خورشیدی. عصرگاه روز قبل، با یک تماس تلفنی برای امروز قرار گفت و گویی گذاشته بودیم در هتل لاله تهران. من، شروین طاهری، سعید زاهدیان و فرشاد کاس نژاد. می خواستم در سری ترین و شاید مخوف ترین کمد مردی را باز کنم که تا قبل از آن روز حاضر بودم به سلامتی اش قسم بخورم. بیژن دوالفقارنسب با همان آراستگی همیشگی، با وقت شناسی مثال زدنی اش و البته چشم هایی که نشان می داد پر از حرف و راز است روبروی ما نشست. تعارفی زد که میهمان مان کند، اما هیچ چیز حتی یک فنجان چای هم سفارش ندادیم. خیلی زود رفتم سر اصل مطلب.

شناخت قبلی ام از ویژگی های او بهترین کلید را در دستم گذاشت. می دانستم به واسطه تعصبات قومیتی که دارد و عرقی که به همزبان هایش داشته و دارد نمی خواهد خود را درگیر حاشیه های ورزشی کند. سعی می کند متین باشد و حتی کنار زمین رفتاری غیر اخلااقی بروز ندهد. پس در همان ابتدای راه برایش مشخص کردم که می خواهم در مورد ایده آل های اخلاقی و رفتاری اش با او گفت و گو کنم.دکتر خیلی زود حرف هایش را شروع کرد: «من روزی را به یاد می آورم که تیم ملی به جام جهانی رسید. آن روز فکر می کردم همه دردهای ما تمام می شود. من مردمی را دیدم که به خیابان ها ریختند و جشن گرفتند و فکر کردم مسئولین دولتی هم مثل من این شادی را در مردم دیدند و حالا تصمیم می گیرند که به بزرگترین دلخوشی مردم توجه کنند. اما حالا افسوس می خورم که دردهای ما بیشتر شده چون مسئولین دولتی باز هعم از فوتبال به سود خودشان استفاده کردند! این وضعیت بدتر از دیروز است...»

سئوال بعدی ام این بود که آیا فکر نکردید با این وضعیت عمرتان را در این فوتبال به هدر دادید؟ ذوالفقارنسب داشت قشنگ ترین واژه ها را کنار هم می نشاند: «نه! من زندگی، ایده آل ها و خط و مشی خودم را دارم. من از شهری آمده ام که مردمش به داشتن مفاخر افتخار می کنند. من سعی کردم آبروی شهرم، مردمم و هم ولایتی هایم را حفظ کنم. کاری که برعهده من است را انجام می دهم و البته به این فکر می کنم که شما هیچ وقت نمی توانید یک نفر را وادار کنید که پشت چراغ قرمز بیاستد! شب ها رانندگانی را می بینیم که بی توجه به مقررات هر کاری می خواهند می کنند و این ما هستیم که باید سعی کنیم مثل آنها نباشیم.»

رشته کلام همانی بود که می خواستم. بحث را روی همین محور ادامه دادم. پرسیدم در تمام سال های مربیگری وسوسه نشدید که همرنگ جماعت شوید؟ گفت که از معلم بودنش راضی است و سعیکرده جلوی وسوسه هایش را بگیرد. پرسیدم که آیا او هم مثل هم مسلک های کرد تبارش به این اصل که باید پرچین و حریمی برای خودش داشته باشد مقید بوده که جوابی کوتاه داد: «در تمام عمرم!»

از او خواستم تا همین جای بحث را در حافظه اش نگه دارد. رفتم سر اصل مطلب. گفتم شما (بیژن ذوالفقارنسب) یک سال خانه نشین بودید. گفتم یک سال خانه نشینی و نبودن در لیگ، یعنی ندیدن ستاره ها و پدیده ها و چهره ها و در یک کلام کم شدن شناخت از کیفیت بازیکنان. بعد یک به یک مثال زدم... فلانی سال قبل در استقلال بازی می کرد و هیچ وقت به تیم ملی دعوت هم نشد، اماحالا که به یکی از پرحاشیه ترین تیم های لیگ یعنی صباباتری تهران رفته در لیست مدعوین هست. فلان بازیکن سال قبل یکی از بهترین های ملوان بود. امسال فقط سه بازی بازی کرده و در همان سه بازی هم اشک سرمربی اش را درآورده! چرا دعوتش کردید؟ آن یکی نیم فصل دوم سال قبل مصدوم بود و نیم فصل اول امسال نیمکت نشین! هم پستی اش را ندیده اید و او را به تیم ب دعوت کردید... آیا حق ما نیست که بدانیم چرا؟ ذوالفقارنسب خیلی زود جواب داد: «من زندگی ام با فوتبال چیوند خورده. فوتبال و لیگ را دنبال می کنم چون می دانم که روزی دیر با زود به لیگ و فوتبال برمی گردم. ولی در عین حال دوستانی دارم که می توانند به من کمک کنند...» این تکه آخر حرفش، به نظرم همان دری بود که باید باز می شد. دوستانی که لیگ را می بینند، دوستانی که از دیدگاه ذوالفقارنسب صاحب صلاحیت برای نظر دادن و انتخاب بازیکن هستند. دوستانی که شاید پول می گیرند و ملی پوش می سازند! ترسناک بود. آیا تابوی پاک یک مرد داشت می شکست؟

بلافاصله رفتم سراغ رک گویی: «لیست شما از قبل مشخص شده بود. می دانستیم که فلانی و بهمانی را دعوت خواهید کرد. این را از زبان کسانی شنیده بودیم که فکر نمی کردیم به واسطه تمام تعلقات فکری و روحی و قومیتی تان آنها را دوست خود بدانید.» چهره دکتر عوض شد. توضیح بیشتری خواست و وقتی ماوقع را شنید، دست را روی صورتش گذاشت. شایزد فکر می کردم می خواهد توجیه کند. او چنین گفت: «من قبل از هرچیزی باید بگویم که شایعات را می شنوم و روزنامه ها را می خوانم. من می دانم که امروز کسی جز من مسئول دعوت از بازیکنان به این تیم نیست. پس هر اتهامی را متوجه خودم می بینم. اما حرف مرا باور کنید. من این لیست را دوشنبه هفته قبل به فدراسیون فوتبال تحویل دادم. شاهد دارم، مدرک دارم. این لیست هفته گذشته به فدراسیون تحویل داده شده و شما می گویید این حرف ها را پنج شنبه شنیده اید. یعنی 4 روز یعد از روزی که من لیست را نوشتم. شاید ... شاید این لیست در فدراسیون فوتبال دزدیده شده باشد.»

با او مجادلهد را ادامه دادیم. این که بازیکن در طول مدت کوتاهی متقاعد شده برای دعوت به تیم ب باید مبلغی پرداخت کند و این حیرت انگیز است. دکتر حرف آخر را زد: «به شرافتم قسم، به جان عزیزترین کسانم قسم که من این لیست را نفروختم. لیست مرا دزدیده اند و از بازیکنانی که می خواستم دعوت کنم اخاذی کرده اند!»  تیتر مصاحبه همین شد. تیتر اول مصاحبه ای که روز شنبه هشت اسفندماه 1383 چاپ شد این بود: «به شرافتم قسم لیست را دزدیده اند!»

اولین واکنش را فدراسیون فوتبال نشان داد. فدراسیون روی خروجی سایت رسمی اش چنین متنی نوشت: «مصاحبه دکتر ذوالفقارنسب با روزنامه ورزشی با عنوان به شرافتم قسم لیست را دزدیده اند تکذیب شد!» و البته فدراسیون که با همین تیتر در مضام اتهامی سنگین مانند لو دادن لیست مدعوین تیم ملی قرار داشت هیچ اشاره ای نکرد که این مصاحبه را چه کسی تکذیب کرده است. ذوالفقارنسب؟ لیست فروش؟ لیست بخر؟ بازیکنانی که پول می دهند و لباس ملی می پوشند یا ...؟! فقط تکذیب شده بود. چندی بعد سازمان وقت تربیت بدنی به دنبال فایل صوتی مصاحبه آمد. فایل صوتی را تحویل گرفتند و اما هیچ واکنشی از سوی مسئولین نشان داده نشد. فقط تماس هایی کوتاه از سوی مسئولین فدراسیون با دفتر روزنامه هر روز برقرار بود. تماس هایی که پایان بحث فروش لیست مدعوین به تیم ملی را می خواست. تماس هایی که سعی می کرد یک القای ذهنی را بسازد: «لطفا به خاطر منافع ملی این بحث را تمام کنید...» آیا مبارزه با دلالیزم ملی، ضربه زدن به منافع ملی کشور بود؟!

آن مصاحبه تمام شد. مثل تیم ب که به خط پایان رسید. ما ماندیم و بیژن ذوالفقارنسب که همین امروز هم در شوک لو رفتن لیست تیمش مانده. تیمی که عمری کوتاه داشت، اما جیب فروشندگان پیراهن ملی را پر کرد. همه می دانستند لیست را چه کسی به بیرون برده، همه می دانستند په کسی از بازیکنان دعوت شده اخاذی کرده، همه می دانستند از 6 یا 7 بازیکن، مبلغی نزدیک به 60 میلیون تومان (در سال 83) اخاذی شده، اما هیچ کس کلامی حرف نزد... چرا؟ شاید به واسطه حفظ منافع ملی!

 

 

|+| نوشته شده توسط پیام یونسی پور در شنبه 7 آبان1390  |
 
 
بالا